تبليغاتX
دیوانه تنها
شامل داستان کوتاه وادبیات ءطنز و مطالب متنوع اجتماعی و روانشناسی

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته‌اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .موش لب‌هايش را ليسيد و با خود گفت :«كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي‌رسيد، مي گفت: «توي مزرعه يك تله موش آورد‌ه‌اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .». مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: « آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد». ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سر داد و گفت: «آقاي موش من فقط مي‌توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي‌داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود. موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: « من كه تا حالا نديده‌ام يك گاوي توي تله موش بيفتد!» او اين را گفت و زير لب خنده‌اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد. سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟

 

در نيمه‌هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود بلكه مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت. وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست. مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد مي‌كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .روزها مي‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاكسپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته‌اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:51  توسط مهدی لبخنده  | 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 11:58  توسط مهدی لبخنده  | 

روزي اسب كشاورزي داخل چاه افتاد . حيوان بيچاره ساعت ها به طور ترحم انگيزي ناله مي كرد
بالاخره كشاورز فكري به ذهنش رسيد . او پيش خود فكر كرد كه اسب خيلي پير شده و چاه هم در هر صورت بايد پر شود . او همسايه ها را صدا زد و از آنها درخواست كمك كرد . آن ها با بيل در چاه سنگ و گل ريختند
اسب ابتدا كمي ناله كرد ، اما پس از مدتي ساكت شد و اين سكوت او به شدت همه را متعجب كرد . آنها باز هم روي او گل ريختند . كشاورز نگاهي به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه اي ديد كه او را به شدت متحير كردبا هر تكه گل كه روي سر اسب ريخته مي شد اسب تكاني به خود مي داد ، گل را پا يين مي ريخت و يك قدم بالا مي آمد همين طور كه روي او گل مي ريختند ناگهان اسب به لبه چاه رسيد و بيرون آمد
زندگي در حال ريختن گل و لاي برروي شماست . تنها راه رهايي اين است كه آنها را كنار بزنيد و يك قدم بالا بياييد. هريك از مشكلات ما به منزله سنگي است كه مي توانيم از آن به عنوان پله اي براي بالا آمدن استفاده كنيم با اين روش مي توانيم از درون عميقترين چاه ها بيرون بياييم

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 20:1  توسط مهدی لبخنده  | 

میدونید اگه در کشوری یکی از دولتمردان به فسادی متهم یا محکوم بشه  چه رفتاری باهاش میکنن؟ حالا فرقی نمیکنه این فساد، فساد اخلاقی، مالی، دروغ، تقلب، جعل، خیانت و یا هر چیز دیگه ای باشه.

خوب جواب تا حدودی بستگی به کشورش داره. در ادامه میتونید واکنش کشورهای مختلف رو ببینید:

آمریکا:

1) شخص مورد نظر سریعاً از کار برکنار میشه.

2) دادگاهش 14-15 سال طول میکشه.

3) در نهایت به 4-5 سال زندون محکوم میشه.

4) خودش که هیچ، تا 25 نسل بعدش هم اگه بخوان تو شورای مدرسه بچه شون عضو بشن بهشون گیر میدن که یکی از اجداد شما فلان فساد رو داشته.

 

کشورهای اروپایی:

1) شخص متهم به فساد سریعاً استعفا میده و از سیاست کنار میره.

2) مردم هم یه مدت کوتاهی بعد یادشون میره.

 

چین:

1) یه دادگاه تشکیل میشه و فرداش فرد یا افراد مورد نظر اعدام میشن.

  * 70 درصد اعدامی های چین مربوط به مفاسد اقتصادی است.

 

ژاپن:

1) شخص بعد از متهم شدن به فساد خودکشی میکنه.

 

ایران:

1) شخص متهم در نامه ای به حضرت ابوالفضل یا امام زمان از دروغپردازان شکایت میکنه (همون به موش مردگی زدن خودمون).

2) یه سری به قم میزنه و با علما دیدار میکنه.

2) شخص یا اشخاصی که اتهام رو وارد کردن به جایی فرستاده میشن که ... (راستی کسی میدونه پالیزدار کجاست؟)

3) مافوق شخص متهم اون رو همه جا همراه خودش میبره تا رسانه ها روزی 500 بار اون رو به مردم نشون بدن.

4) در نهایت فرد متهم در سمت خود باقی مونده یا به پست بالاتری ارتقا پیدا میکنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 12:51  توسط مهدی لبخنده  | 

پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند.
 هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذاکه دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید."
 آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.
 چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”
 آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
 بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: کدوم یک از شما نادونها اون نظافت چی رو خورده؟"
 یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:
 "ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!
 از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 11:35  توسط مهدی لبخنده  | 

شبي خواب ديدم . خواب ديدم درطول ساحل با پروردگارم قدم ميزنم.

  سراسر آسمان صحنه هايي از زندگي ام را نشان ميداد.براي هر صحنه ،به دو رديف رد پا روي شن توجه کردم . يکي به من تعلق   داشت وديگري به خداوند.

  وقتي آخرين صحنه در مقابلم نمايان شد،باز به رد پاها نگريستم.فقط  يک رديف رد پا باقي مانده بود.

  همچنين متوجه شدم که اين در بدترين واندوه بارترين اوقات زندگي ام اتفاق افتاده بود .مضطرب شدم واز پروردگار پرسيدم:

  پروردگارا،تو گفتي که از هنگامي که من تصميم گرفتم از تو پيروي کنم، تو تمام راه را با من گام خواهي برداشت، اما من متوجه شدم که در طي سخت ترين اوقات زندگي ام فقط يک رد پا وجود دارد، نمي فهمم چرا، وقتي به تو بيشتر احتياج داشتم تو مرا ترک کردي ؟؟؟

  پروردگار پاسخ داد:فرزند عزيزم، من تو را دوست دارم و هرگز رهايت نمي کنم.

  در دوران آزمون ورنج تو، وقتي فقط يک رديف رد پا مي بيني زماني  است كه من تو را در آغوشم مي بردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 15:39  توسط مهدی لبخنده  | 

شاید این درسی از تاریخ باشد اما هنوز هیچ معلم تاریخی پیدا نشده که توضیح منطقی برایش پیدا کند. بین زندگی و مرگ دو رئیس جمهور اسبق آمریکا، یعنی "آبرهام لینکلن" و "جان اف کندی" شباهت هایی وجود دارد که بسیار بسیار عجیب است. البته شاید معنا و مفهومی نداشته باشد ولی ذهن بسیاری را به خود مشغول کرده. شنیدن این وجه تشابهات خالی از لطف نیست:

1. آبرهام لینکلن، در سال 1846 به کنگره امریکا راه یافت و جان اف کندی صدسال بعد یعنی در 1946 !

2. لینکلن، در سال 1860 رئیس جمهور امریکا شد و کندی صد سال بعد یعنی در 1960 !

3. هردو رئیس جمهور بر حقوق مدنی تاکید داشتند!

4. هردو رئیس جمهور پس از ورود به کاخ سفید فرزندی را از دست دادند !

5. هردو رئیس جمهور در یک روز جمعه و به ضرب گلوله به سرشان کشته شدند !

6. منشی لینکلن، "کندی" نام داشت و منشی کندی، "لینکلن" !

7. هردو رئیس جمهور به دست فردی از جنوب آمریکا کشته شدند !

8. هردو رئیس جمهور جانشینی بنام "جانسون" داشتند، "اندرو جانسون" که جانشین لینکلن شد در 1808 به دنیا آمده بود و "لیندون جانسون" که برجای کندی تکیه زد در صد سال بعد یعنی 1908 !

9. قاتل لینکلن، "جان ویلکس بوث" و متولد 1839 بود در حالیکه قاتل کندی، "لی هاروی اسوالد" متولد صدسال بعد بود یعنی 1939 !

10.هردو قاتل اسمی سه بخشی داشتند و هر اسم از 15 حرف تشکیل شده بود !

11.لینکلن در تئاتری بنام "فورد" به قتل رسید و کندی در اتوموبیلی بنام "لینکلن" که توسط کارخانه فورد ساخته شده بود !

12.لینکلن در یک تئاتر کشته شد وقاتلش پس از فرار، خود را در انباری مخفی کرد، کندی از انباری هدف گلوله قرار گرفت و قاتلش پس از فرار در یک تئاتر پنهان شد !

13."بوث" و "اسوالد" هردو قبل از محاکمه کشته شدند !

14."لینکلن"، یک هفته پیش از مرگش در شهر "مونرو" در "ایالت مریلند" بسر میبرد و "کندی"، اوقات خود را با هنرپیشه ای بنام "مارلین مونرو" می گذراند !!

حال، چه توجیهی بر این حوادث کاملاٌ اتفاقی دارید؟؟؟!
واقعاٌ عجیب نیست!!؟
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 15:27  توسط مهدی لبخنده  | 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت ، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتنو خدا هر بار يه فرشتگان اينگونه مي گفت:
مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را ميشنوم و يگانه قلبيم كه دردهايش را در خود نگه مي دارم. سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست
گنجشك گفت لانه كوچكي داشتم آرامگاه خستگي هام بودو سرپناه بي كسي ام، تو همان را هم از من گرفتي ، اين طوفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم؟ كجاي دنيا را گرفته بودم؟ و سنگيني بغض راه بر كلامش بست، سكوتي در عرش طنين انداز شد ، فرشتگان همه سر به زير انداختند، خدا گفت :
ماري در راه لانه ات بود خواب بودي ، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود، خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيم بر خواستي .
اشك در ديديگان گنجشك نشسته بود ، ناگهان چيزي در درونش فرو ريخت، هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:21  توسط مهدی لبخنده  | 

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توی يه مهمونی همديگه رو می بينن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همديگه تعريف كنن...
بعد از مدتی يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای ديگه صحبت رو می كشونن به تعريف از فرزندانشون :
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی يه كار عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !
دومی: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازی منه. توی يه شركت هواپيمايی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميمیترين دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد !!!
سومی: خيلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...
اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترين دوستش يه ويلای ۳۰۰۰ متری بهش هديه داد!

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!
 سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كرديم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعريف كنی؟!
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!
سه تای ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحی !!!
 دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره.
اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای ۳۰۰۰ متری هديه گرفت !!!
نتيجه اخلاقی: هيچوقت به چيزی كه كاملا در موردش مطمئن نيستی افتخار نكن !!!

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 16:39  توسط مهدی لبخنده  | 

مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی به خانه آمد ديد دختر سه ساله اش گران ترين کاغذ کادوی کتابخانه اش را  برای زينت يک جعبه کودکانه هدر داده است
مرد بسيار عصبانی شد ودختر کوچکش را تنبيه کرد. دختر هم با گريه به بستر رفت و خوابيد
روز بعدوقتی که مرد از خواب بلند شد ديد که دخترش بالای سرش نشسته وميخواهد اين جعبه را به او هديه بدهد.و مرد تازه متوجه شد که امروز روز تولد اوست ودخترش کاغذ را برای کادوی تولد او مصرف کرده است
با شرمندگی دختر کوچکش را بوسيد وجعبه را از او گرفت و باز کرد.
اما متوجه شد که جعبه خاليست.دوباره مرد عصبانی شد و کودک را تنبيه کرد
اما کودک درحاليکه گريه ميکرد به پدرش گفت که من هزاران هزار بوسه داخل آن جعبه ريخته بودم و تو آنها را نديدی.
 مرد دوباره شرمنده شد وميگويند تاپايان عمر جعبه را به همراه داشت و هرقت آنرا باز ميکرد به طرز معجزه آسايی آرامش پيدا ميکرد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 8:14  توسط مهدی لبخنده  | 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقي بود.پريشان شد و آشفته و عصبانينزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کردجيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کردآسمان و زمين را به هم ريخت  خدا سکوت کرد   به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد

خدا سکوت کرد    کفر گفت و سجاده دور انداخت      خدا سکوت کرد   دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد     خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم  اما يک روز ديگر هم رفت  تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي   تنها يک روز ديگر باقي است    بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن

لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟   با يک روز چه کار مي توان کرد ؟

خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است

و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد

و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد

اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد

قدري ايستاد

بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد

بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم

آن وقت شروع به دويدن کرد    زندگي را به سر و رويش پاشيد   زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد

و چنان به وجد آمد     که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود    مي تواند بال بزند     مي تواند

او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد

اما

اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد

کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد

و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد

لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او در همان يک روز زندگي کرد

اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند

امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 18:20  توسط مهدی لبخنده  | 

فردا روز جشن بود. زنی بسيار فقير که سه فرزند داشت وشوهری فلج . به فرزندانش قول داده بود که برای آنها خوراکی های بسياری تهيه کند
او  شب هنگام بر بالای سر شوهر بيمارش مدتی با خدای خود نجوا کرد وانچه می گفت روی کاغذ می نوشت
فردا که روز جشن بود از خانه بيرون رفت و وارد فروشگاهی شد. او به صاحب فروشگاه گفت که :«  شرح حال من وزندگی من اينگونه است و الان پول ندارم اما اگر آنچه می خواهم به من بدهی برايت دعا ميکنم.»صاحب فروشگاه که هيچ گونه اعتقادی نداشت، با تمسخر گفت  خواسته ات را روی کاغذی بنويس تا هم وزنش به تو چيزی بدهم.
زن آنچه شب قبل روی کاغذ نوشته بود به مرد داد و مرد آنرا در يک کفه ترازو گذاشت و يک کيسه برنج در کفه ديگر .اما کفه پايين نيامد. دوباره مرد خوراکی ديگر وباز هم کفه پايين نيامد.
مرد به زن گفت :چون قول داده ام هر چه ميخواهی از فروشگاه من برای خانواده ات ببر
و زن فقط آنچه لازم داشت ، برداشت ورفت
وقتی که زن از فروشگاه بيرون رفت؛ مرد کاغذ را برداشت وروی آن را خواند، اينطور نوشته بود: پروردگارا تو تنها پناه من هستی، خدايا از توميخواهم که فردا من را پيش خانواده ام سر افراز کنی، الهی ميدانم آنچه را که ميخواهم فردا به من خواهی داد حتی بيشتر از آن و من تنها به اندازه نيازمان خواهم آورد.
مرد پس از خواندن قلبش دگرگون شد و از عابدان عاشق گرديد.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:59  توسط مهدی لبخنده  | 

My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed
How could she do this to me

خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
I ignored her, threw her a hateful look and ran out
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
The next day at school one of my classmates said,
EEEE, your mom only has one eye
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط يك چشم داره
I wanted to bury myself
I also wanted my mom to just disappear

فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
So I confronted her that day and said, If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟
My mom did not respond
اون هيچ جوابي نداد....
I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم
.
I was oblivious to her feelings
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
I wanted out of that house, and have nothing to do with her
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
Then, I got married
I bought a house of my own
I had kids of my own
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...
I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
Then one day, my mother came to visit me
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو
دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
I screamed at her, How dare you come to my house and scare my children
GET OUT OF HERE! NOW
سرش داد زدم ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!
"
گم شو از اينجا! همين حالا
And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight
اون به آرامي جواب داد : " اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي
اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار
دانش آموزان مدرسه
So I lied to my wife that I was going on a business trip
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .
My neighbors said that she died
همسايه ها گفتن كه اون مرده
I did not shed a single tear
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
They handed me a letter that she had wanted me to have
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
My dearest son
I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children
اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
I was so glad when I heard you were coming for the reunion
خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا
But I may not be able to even get out of bed to see you
ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از
دست دادي
As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye
به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم
So I gave you mine
بنابراين چشم خودم رو دادم به تو
I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
With my love to you
با همه عشق و علاقه من به تو
Your mother
مادرت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 16:52  توسط مهدی لبخنده  | 

قلم به دست مي‌گيرم وانشايم را آغاز مي‌كنم. ما در روز زن هيچ جا نرفتيم چون مادرمان به شدت ازدست پدرمان عصباني بود كه چرا او مثل شوهرخاله‌مان براي مادرمان دستبند طلانخريده. پدرمان هم مي‌گفت پول نداشتم ولي مادرمان قبول نمي‌كرد. در اين روز پدرمان از همان اول صبح خود را به آن راه زده بود كه يعني نمي‌داند امروز روز زن است. اما مادرمان خيلي با پدرمان مهربان شده بود ومانند هر روز او را با پس گردني ازخواب بيدار نكرد و با اردنگي بيرون نينداخت. ما دراين روز استثنائاٌ صبحانه خورديم و مادرمان چند لقمه داخل دهان پدرمان كرده بود. البته پدرمان ازهمان اول صبح نمي‌دانيم چرا اخم كرده بود وتلويزيون تماشا مي‌كرد.فقط نمي‌دانم چرا تا تلويزيون برنامه اي درباره روز زن گذاشت، پدرمان تندي طوريكه مادرمان نفهمد كانال آن را عوض كرد. ازعجايب ديگر اين روز زنگ زدن مادربزرگمان بود كه صبح زود كه پدرمان هنوز بيرون نرفته بود زنگ زد و پدرمان مجبورشد به اوروز مادر را تبريك بگويد. كه تا ديد مادرمان چپ چپ نگاهش مي‌كند تا قطع كرد به مادرمادرمان هم زنگ زد وبه اوهم تبريك گفت وبعد سريع ازخانه به اداره رفت وحتي چاي خودراهم كامل نخورد. يكي ازبديهاي اين روزكاربيش ازحد آن است. چون مادرمان ازهمان وقتي كه پدرمان رفت ما را به كارگرفت وگفت كه بايد خانه برق بزند.تا وقتي پدرمان مي آيد خوشش بيايد وما بچه‌ها همه اش خانه راتميز كرديم. ولي مادرمان به ما كمك نكرد وبه دوستش زنگ زد و به دروغ گفت پدرمان صبح اورا ازخواب بيداركرده وسندخانه راكه به اسم اوزده است به اوداده است. وما بسيارتعجب كرديم چطور وقتي خانه‌مان اجاره اي است سند آن به اسم مادرمان زده شده است. امشب ماهمه درخانه مادربزرگمان دعوت داريم، اماپدرمان ازاداره زنگ زد وگفت امشب اضافه كار مي ايستد ونمي‌تواند به خانه مادرزن جانش برود كه مادرمان تهديدكرد اگرنيايد اوراقيمه قيمه خواهد كرد وبراي همين پدرمان سرساعت آمد وعصباني بودو تا ما را ديد محكم درگوشمان زد و ما گريه كرديم.
امروز درخانه مادربزرگمان باجناق پدرمان بسيارمي‌خنديد و بسيار با ما شوخي مي‌كرد.اما پدرمان شديدا عصباني بود و ما هي ازدستش فرارمي‌كرديم. كه شوهرخاله مان ناگهان جلوي خاله مان زانوزد ودستبندي رابه اوداد وبه اوگفت: چه زن خوبي است .بعد پدربزرگ ومادربزرگمان برايش دست زدند وتشويقش كردند. ولي پدرمان دست ما راگرفت وگفت كه مارا مي‌برد تا سرپا كند وهرچه ما گفتيم ما ديگربزرگ شديم وآن برادر كوچكمان است كه بايد سرپا شود گوش نكرد وبعدازاينكه ازگريه سياه شديم تازه پدرمان يادش آمد بايد برادركوچكمان رامي‌آورده ومارا باز زد وبرگشتيم.

وقتي برگشتيم ديديم مادرمان آنقدر عصباني است كه نگو.وتا آخرمهماني باهم حرف نزدند ولي وقتي سوارماشين شدند آنقدرباهم دعواكردند و آنقدرمارا كه گريه مي‌كرديم زدند تا رسيديم. بعد كه رسيديم پدرمان قبول كردتا فردا براي مادرمان دستبند بزرگتري بخرد. ما از اين انشا نتيجه مي‌گيريم كه روززن روزكتك خوردن بچه هاست وبايد براي مادرها حتما دراين روز دستبند طلا خريده شود.


اين بود انشاي ما.

منبع: سايت گل آقا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 18:58  توسط مهدی لبخنده  | 

زن جوان :يواش تر برو من مي ترسم

مرد جوان :اين جوري خيلي بهتره نه

زن جوان :من خيلي مي ترسم خواهش مي كنم

مرد جوان:اول بايد بگويي كه دوستم داري

زن جوان :خب دوستت دارم حالا ميشه يواش تر بروني

مرد جوان :محكم مرا بگير

زن جوان:خب ،حالا ميشه يواش تر بري

مرد جوان : باشه به شرط اينكه كلاه كاسكت من و برداري و روي سر خودت

بزاري آخه اذيتم مي كنه و نمي تونم راحت برونم.

 

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود ،برخورد موتور سيكلت

با ساختمان حادثه آفريد

يكي از اين دو سرنشين زنده ماند و ديگري در اين سانحه كه به دليل بريدن

ترمز موتور سيكلت رخ داد در گذشت

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يا فته بود ، بدون اينكه زن جوان را

مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت

تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 18:35  توسط مهدی لبخنده  | 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 17:58  توسط مهدی لبخنده  | 

آنچه كه خواهيد خواند، نه داستان است، نه رمان، نه ساخته خيالات... بلكه واقعيتي است كه ممكن است هر روزه در زندگي ما اتفاق بيفتد، بايد بدانيم كه مادرشوهر و مادرزن ها چگونه با عروس و داماد خود برخورد كنند و بالعكس...
    آقاي خانه مشغول خواندن روزنامه است. خانم دارد شام مي‌پزد و بچه تپل مپلي سرگرم بازي است كه ناگهان زنگ آپارتمان، همه را متوجه خود مي‌سازد. خانم از توي آشپزخانه نگاه پرسش‌باري به همسرش مي‌اندازد. چهره آقا نشان مي‌دهد كه منتظر هيچ‌كس نيست و او هم به اندازه خانم جا خورده است. آقا دوباره سرش را پايين آورده و به روزنامه خيره مي‌شود، او با اين كار به همسرش مي‌فهماند كه اصلا حاضر نيست براي گشودن در به خود زحمت داده و ده قدم راه برود. خانم خانه، خود اين مسئوليت را برعهده مي‌گيرد. او گوشي آيفون را برداشته و مي‌پرسد: كيه؟ سپس مي‌گويد: بفرماييد بالا! آن‌گاه دكمه را فشار مي‌دهد تا در باز شود. آقاي خانه، خانم را زيرنظر دارد و سوال مي‌كند: كي بود؟!
    زن به طرف او برگشته و در حالي كه نمي‌توان از چهره‌اش فهميد ترسيده است با عصبانيت پاسخ مي‌دهد: مادر جنابعالي!آقاي خانه مثل هر بچه شيرپاك خورده‌اي از اين‌كه مادرش به خانه او آمده، احساس خوشحالي كرده و در عين حال نگران به نظر مي‌رسد. چون رنگش پريده و دارد روزنامه‌اش را لوله مي‌كند. از طرفي چشمانش نيز از حدقه بيرون زده است.
    خانم در را به روي مادر همسرش مي‌گشايد. هر دو زن يكديگر را در آغوش كشيده و به احوالپرسي مي‌پردازند. بچه تپل مپلي ذوق كرده است. آقاي خانه براي خوشامدگويي به سوي مادر مي‌رود، اما قبل از اين‌كه بتواند خود را به ميان مهلكه بيندازد مادر اولين تير را پرتاب كرده و رو به عروسش مي‌گويد: ماشاا... چقدر چاق شدي. اين در حالي است كه خانم خانه دو هفته تمام رژيم غذايي داشته و سه كيلو وزن خود را كاهش داده است. بلافاصله پس از شنيدن اين جمله، پاي آقاي خانه معلوم نيست به كجا گير مي‌كند كه زمين مي‌خورد؛ يك زمين خوردن مصلحتي كه البته بي‌نتيجه است، زيرا اگر سقف خانه هم خراب شود باز خانم، حرف‌هاي مادرشوهرش را به خوبي مي‌شنود و آنها را در قابل دسترس‌ترين نقطه مغزش ثبت مي‌كند تا در يك فرصت مناسب جواب دندان‌شكني ارائه دهد. خانم فرياد مي‌زند: اي دست و پا چلفتي باز زمين خوردي!
 مادر مي‌گويد: بچم جون نداره راه بره. ببين تو رو خدا چقدر لاغر و زار شدي مادر!
    حالا قيافه خانم با دهان كج شده و نگاه‌هاي نفرت بارش ديدني است.بالاخره مادر وارد شده و روي يك مبل مي‌نشيند اما به محض اين‌كه او چادرش را از سر بر مي‌دارد، خانم خانه مي‌گويد: حاج خانم چرا موهاتونو رنگ نذاشتين؟ همه موهاتون مثل برف سفيد شده.آقا روزنامه‌اش را در دست خود مچاله مي‌كند. مادر اين حرف را نشنيده گرفته و با نوه‌اش مشغول است. چند دقيقه بعد خانم براي مادرشوهر چاي مي‌برد. مادر استكان را از توي سيني برداشته، مقابل چشمانش مي‌گيرد، سپس محتوي آن را بو مي‌كند و كمي مي‌چشد. آن‌گاه رو به عروسش مي‌گويد: چاي‌تون چرا بوي گل مي‌ده؟!خانم فرياد مي‌زند: حميد!
    ولي مادرشوهر اجازه نمي‌دهد پسرش را متهم سازند و بي‌درنگ مي‌گويد: اون موقع‌ها ما بدترين چاي كوپني رو طوري دم مي‌كرديم كه آدم حظ مي‌كرد. حميد كه چاي بد نمي‌خره. اولين كاري كه يك زن بايد ياد بگيره، چاي درست كردنه!
    اين بار خانم خانه سكوت اختيار مي‌كند كه البته موقتي است، چون وقتي مادرشوهر دومين قند را به دهان مي‌گذارد، مي‌گويد: حاج خانم براي سن و سال شما قند خوردن خوب نيست.
    مادر جواب مي‌دهد: من نه قندم بالاست، نه اوره و چربيم!
    خانم با سرانگشت به روي ميز چوبي، مي‌زند و مي‌گويد: بزنم به تخته! خيلي خوبه آدم تو شصت سالگي نه قند داشته باشه نه هيچي!
    مادر كه انگار چاي به گلويش پريده است، سرفه‌كنان پاسخ مي‌دهد: من هنوز پنجاه سالم نشده!
    خانم: او اه! خيلي بيشتر از اينا نشون مي‌دين...
    آقاي خانه دارد گوشه روزنامه‌اش را مي‌جود. ساعتي بعد خانم ميز را چيده و همه را به شام دعوت مي‌كند. مادر روي يك صندلي مي‌نشيند. آقا مي‌خواهد جايي را انتخاب كند كه با مادر يا همسرش چشم در چشم نباشد، بنابراين سه دور، دور ميز مي‌‌چرخد، اما گويا چنين جايي پيدا نمي‌شود. پس روي يك صندلي خالي جا مي‌گيرد. مادرشوهر اولين كفگير برنج را مي‌كشد و مي‌گويد: اين برنج انگار وا رفته!
    خانم پاسخ مي‌دهد: فكر كردم چون دندوناي شما مصنوعيه، برنج هر چي نرم‌تر باشه براتون بهتره.
    مادر با خونسردي نگاهي به دور و اطراف سفره مي‌اندازد و سر آخر قاشق توي خورشت را به دست گرفته، آن را تكان مي‌دهد و مي‌گويد: ا، اين قورمه سبزيه؟! من فكر كردم آشه، داشتم دنبال خورشت مي‌گشتم. آقاي خانه روزنامه‌اش را تكه‌تكه كرده و اين قصه سر دراز دارد.همان طور كه همه ما مي‌دانيم سخن گفتن، سرآغاز اغلب سوءتفاهمات است. نخستين چيزي كه ديگران با ديدن ما درك خواهند كرد ظاهر و پس از آن حرف زدن ماست.
    هيچ‌كس قادر نيست بفهمد در دل ديگري چه مي‌گذرد. هيچ‌كس نخواهد فهميد آنچه را كه بر زبان مي‌رانيم مكنونات قلبي ماست يا سخني براي ادامه ارتباط ساده بشري.مبادا روزي كه حرف‌هاي ما دل انساني را مورد اصابت قرار دهد. خداوند توانايي گفتگو را به آدمي بخشيده تا ما بتوانيم نيازهاي خود را برآورده سازيم، بتوانيم بياموزيم و آموزش دهيم تا بتوانيم بخوانيم: اقر باسم ربك الذي خلق.
    اميرالمومنين فرموده است: سخني كه از زبان شما بيرون نيامده باشد در بند شماست و وقتي از زبان شما بيرون آيد شما در بند آن هستيد.
    و صد البته كه در بند داشتن، بهتر از در بند بودن است. پس بياييد اين حرف‌ها را كه مي‌گوييم: گرچه زبان‌مان تلخ است اما توي دل‌‌مان چيزي نيست، را دور بريزيم و سخن گفتن خود را اصلاح نماييم. ضمنا در اين دنياي فاني از نيش و كنايه زدن جدا خودداري فرماييد، چرا كه عواقب آن جبران‌ناپذير است.


+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 19:52  توسط مهدی لبخنده  | 

سه نفر آمريكايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شركت در يك كنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريكايي هر كدام يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه ايراني ها سه نفرشان يك بليط خريده اند. يكي از آمريكايي ها گفت: چطور است كه شما سه نفري با يك بليط مسافرت مي كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهيم.
همه سوار قطار شدند. آمريكايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يك توالت و در را روي خودشان قفل كردند. بعد، مامور كنترل قطار آمد و بليط ها را كنترل كرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يك بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه كرد و به راهش ادامه داد. آمريكايي ها كه اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند كه چقدر ابتكار هوشمندانه اي بوده است.
بعد از كنفرانس آمريكايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان كار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز كنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريكايي يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يكي از آمريكايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهم.
سه آمريكايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريكايي رفتند توي يك توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريكايي ها و قطار حركت كرد. چند لحظه بعد از حركت قطار يكي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريكايي ها و گفت: بليط، لطفا
+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 19:29  توسط مهدی لبخنده  | 

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد .
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 16:42  توسط مهدی لبخنده  | 

 

میگن "مشکلی که آدمو نکشه, حتما قویتر میکنه.

مثل شقايق زندگي کن ، کوتاه اما زيبا .  مثل پرستو فصلي کوچ کن ، اما هدفمند .  مثل پروانه بمير دردناک اما با عشق . مثل خر عرعر کن ، بلند اما شمرده و خوانا

نگاهت همچون باران است و قلبم همچون کوير...
و مي داني که کوير بدون باران زنده است
...

 
 
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او
 
 کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که
 
 مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار
 
 کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و
 
کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگی پر نشد.
 
 

گفتم: تو شيرين منی... گفتا: تو فرهادی مگر؟...

 گفتم: خرابت می شوم... گفتا: تو آبادی مگر؟...

گفتم: ندادی دل به من... گفتا:تو جان دادی مگر؟...

 گفتم: ز کويت می روم... گفتا: تو آزادی مگر؟...

 گفتم: فراموشم نکن... گفتا: تو در يادی مگر؟

 

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت ؟                                                      جايي كه ميري مردمي داره كه مي شكننت نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توكوله بارت عشق ميزارم كه بگذري، قلب ميزارم كه جا بدي، اشك ميدم كه همراهيت   كنه، ومرگ كه بدوني برميگردي پيشم. 

 

این همه غصه که دنیا در دل ما می کند
 غیر ما هر که باشد ترک دنیا می کند
 بارها  گویم که فردا ترک دنیا می کنم
 تا که فردا می رسد امروز و فردا می کنم 
 
 
عشق با هم زير باران خيس شدن نيست عشق آن است که يک نفر چتر شود و ديگري  نفهمد که چرا خيس نشده است
  

ديشب خواب ديدم اونم چه خوابي... حالا گوش کن تا تعريف کنم خواب ديدم مرديم و داريم ميريم بهشت... توي راه تو خسته شدي و من کولت کردم... سر پل صراط که رسيديم من خسته شدم و تو منو کول کردي... دم در بهشت که رسيديم نگهبان گفت خرت رو ببند دم در و بيا داخل. 

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 12:37  توسط مهدی لبخنده  | 

 
یادداشتی از طرف خدا
به: شما
تاريخ : امروز
از: خالق
موضوع : خودت
عطف به : زندگي
 
 
من خدا هستم.
امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .
لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم.
اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي،
براي رفع كردن آن تلاش نكن .
آنرا در صندوق( براي خدا تا انجام دهد) بگذار .
همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو .
وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ،
همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن .
در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه
الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن .
نااميد نشو ،
توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.
شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي :
به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد
ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري :
به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند
 تا فقط شكم فرزندانش را سير كند
وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي :
به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده
وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي :
به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد
ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني
و بپرسي هدف من چيه ؟
شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي
 براي زندگي كردن نداشتند
وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي :
به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند
ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي :
متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 15:25  توسط مهدی لبخنده  | 

 يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد  ازدواجشان را جشن گرفته بودن
 ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال  زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
 خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد و

 اجي     مجي    لا ترجي

 حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: 
 خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته  ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر   از خودم داشته باش
  خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه  !!!
 
 پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
  اجي     مجي    لا ترجي

 و آقا 92 ساله شد!

پيام اخلاقي اين داستان
 
مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ،
 ولي پريها............ ....

 مونث هستند !!!!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 15:13  توسط مهدی لبخنده  | 

مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبهش کرد و تميز کردن زمينش رو - به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: ?شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..?
مرد جواب داد: ?اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!?
رئيس هيئت مديره گفت: ?متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.?
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ...

پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آيندهي خانوادهش برنامه ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: ?من ايميل ندارم.?

نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: ?شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟? مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:

آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت

مايکروسافت.


نتيجه هاي اخلاقي:

1. اينترنت چاره ساز زندگي نيست.

2. اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونر ميشي.

-----------------------------------------------------------------------------------

 

يك تاجر آمريكايي نزديك يك روستاي مكزيكي ايستاده بود در همان موقع يك قايق كوچك
ماهي گيري رد شد كه داخلش ماهيگيري بود با چند تا ماهي
از ماهي گير پرسيد : چقدر طول كشيد تا اين چند تا ماهي رو گرفتي ؟
ماهي گير : مدت خيلي كمي
تاجر : پس چرا بيشتر صبر نكردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد ؟
ماهي گير : چون همين مقدار براي سير كردن خانواده ام كافي است
تاجر : اما بقيه وقتت را چه كار ميكني ؟
ماهي گير : تا دير وقت ميخوابم . يك كمي ماهي گيري ميكنم با بچه ها بازي ميكنم بعد ميرم توي دهكده و با دوستان شروع ميكنيم به گيتار زدن . خلاصه مشغوليم به اين نوع زندگي
تاجر : من تو هاروارد درس خوندم وميتونم كمك كنم تو بيشتر ماهي گيري كني اون وقت مي توني با پولش قايق بزگتري بخري وبا درآمدش چندتا قايق ديگر هم بعدا اضافه ميكني . اونوقت يه عالمه قايق براي ماهي گيري داري
ماهي گير : خوب بعدش چي ؟
تاجر : به جاي اينكه ماهي ها رو به واسطه بفروشي اونارو مستقيما به مشتري ميدي و براي خودت كار و بار درست ميكني و بعدش كارخونه راه ميندازي و به كارش نظارت ميكني .... اين دهكده كوچك رو ترك ميكني و ميري مكزيكوسيتي بعد از اونهم لوس آنجلس و بعدش هم نيويورگ... اونجاست كه دست به كارهاي مهمتري ميزني
ماهي گير؟ اين كارها چقدر طول ميكشه ؟
تاجر : 15 تا 20 سال
ماهي گير : اما بعدش چي آقا ؟
تاجر : بهترين قسمت همينه . در يك فرصت مناسب كه پيش آمد ميري و سهام شركت رو به قيمت خيلي بالا ميفروشي . اين كار ميليون ها دلار برات عايدي داره .
ماهي گير : ميليون ها دلار . خوب بعدش چي ؟
تاجر : اون وقت باز نشسته ميشي و ميري به يه دهكده ساحلي كوچيك... جايي كه ميتوني تا دير وقت بخوابي يه كم ماهي گيري كني با بچه هات بازي كني بري دهكده و با دوستات تا دير وقت گيتار بزني و خوش بگذروني
شرح وتفسير با خواننده محترم ..... نتيجه اخلاقي هم همينطور

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 15:2  توسط مهدی لبخنده  | 

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد، خداوند پذيرفت. او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نا اميد و در عذاب بودند. هر كدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشق ها بلندتر از بازوي آنها بود، بطوري كه نمي‌توانستند قاشق را به دهان شان برسانند! عذاب آن ها وحشتناك بود. آن گاه خداوند گفت: اكنون بهشت را به تو نشان مي دهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم همان قاشق هاي دسته بلند... ولي در آن جا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت: نمي فهمم؟ چرا مردم در اين جا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند، با آن كه همه چيزشان يكسان است؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است، در اين جا آن ها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند. هر كسي با قاشق غذا در دهان ديگري مي گذارد، چون ايمان دارد كسي هست كه در دهانش غذايي بگذارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 14:59  توسط مهدی لبخنده  | 

 

اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد.

اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان .
مادرت آتوسا ( دختر کورش کبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .

ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود .
هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی
.
کانالی که من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( کانال سوئز ) به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند
.
اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند
.
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت
.
افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند
.
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد
.
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند
.
بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند
.
زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد
.
هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آبادکردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده
.
عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای
.
بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو اینجا حاضراند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 17:30  توسط مهدی لبخنده  | 

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يك هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد."
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود. با عشق ، مامان


+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 12:30  توسط مهدی لبخنده  | 

درس اول : یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»
... پوووف منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن

نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه




درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد

نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی




درس سوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی

نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی




درس چهارم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟

نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد



درس پنجم: من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی!

نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد
 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 12:5  توسط مهدی لبخنده  | 

يه دخترکی كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوستی داشت كه عاشق اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 17:35  توسط مهدی لبخنده  | 

يک روز کارمند پستي که به نامه‌هايي که آدرس نامعلوم دارند، رسيدگي مي‌کرد، متوجه نامه‌اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌اي به خدا.

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اينطور نوشته شده بود:


خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم که زندگي‌ام با حقوق ناچيز بازنشستگي مي‌گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود، دزديد. اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي‌کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي نمي‌توانم بخرم. هيچ‌کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي، به من کمک کن.


کارمند اداره پست خيلي تحت‌تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه
آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان 96 دلار جمع شد که آن‌را براي پيرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند، خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت تا اينکه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود؛ نامه اي به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود:


خداي عزيزم. چگونه مي‌توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با آن‌ها بگذرانم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي، البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آنرا برداشته‌اند.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 17:33  توسط مهدی لبخنده  | 

يه اثبات مهم رياضي
امروزه اكثر مسائل روز جهان را به روش رياضي اثبات ميكنند. اين روزها تركها معترضند كه چرا به ما ميگيد خر.
امروز ميخوام اين مسئله بسيار ساده رو به روش رياضي براتون اثبات كنم كه اگه خوب ياد بگيريد بسيار سادست.
فرض: حسن بادكنك خريد = بادكنك حسن تركيد
حكم: خر = ترك
بعد از دو طرف معادله مشتركاشونو فاكتور ميگيريم و خط ميزنيم:
حسن بادكنك *خريد = بادكنك حسن *تركيد
خريد = تركيد
بعد مياييم دو طرف معادله را ميشكنيم: خر + يد = ترك + يد
از دو طرف معادله يك (يد) كم ميكنيم: خر + يد – يد = ترك + يد – يد
در آخر داريم : خر = ترك حكم ثابت شد
بعضي وقتا هم شده كه اين سوال رو به صورت نامعادله هم بدند كه به صورت زير هست و راه حلش مثل قبليه.
حسن بادكنك خريد < بادكنك حسن تركيد
كه در آخر داريم: خر < ترك

امیدوارم هموطنان ترک زبان دلخور نشن فقط یه شوخی بود

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 17:31  توسط مهدی لبخنده  |