|
|
|
|
|
روزى معاذ بن جبل با حالتى گريان خدمت پيامبر آمد و سلام كرد.
او در حالى كه دستهايش را به گردنش آويخته بود، با خداى خويش چنين راز و نياز مى كرد: خداى من ، اين بنده تو، بهلول است كه دستش را به گردن انداخته است . اى خداى من ، تو مرا مى شناسى و گناه مرا مى دانى ، پس از من درگذر كه از كرده خود سخت پشيمانم . خدايا پيش پيامبرت اظهار ندامت و توبه كردم ، مرا نپذيرفت و از خود براند و بر خوف من افزود. پس اى مولاى من ، به عزت و جلالت ، ترا سوگند مى دهم و از تو مى خواهم مرا از رحمت خويش نوميد مفرما و دعايم را رد مكن .
خدايا اگر دعاى مرا مستجاب كرده اى و مرا بخشيده اى ، رسولت را آگاه ساز. و اگر دعايم را اجابت نفرموده اى و مرا نبخشيده اى و مى خواهى مرا كيفر كنى ، پس هر چه سريعتر آتشى بفرست تا مرا بسوزاند، يا بلائى نازل فرما كه مرا هلاك گرداند و مرا از رسوائى روز قيامت نجات بخشد. در اينجا اين آيات نازل شد:
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:58 توسط مهدی لبخنده
|
|
||
|
|
|
|
|
جمعی تابوت پدری را بر دوش می بردند، و کودکی همراه با آن جمع ، نالان و گریان می رفت و در خطاب به تابوت می گفت :آخر ای پدر عزیزم ، تو را به کجا می برند ؟ تو را می خواهند به خاک بسپرند . تو را به خانه ای می برند که تنگ و تاریک است و هیچ چراغی در آن فروزان نمی شود، آنجا خانه ای است نه دری دارد و نه پیکری و نه حصیری در آن است و نه طعام و غذایی . پسرکی فقیر به نام جوحی که با پدرش از آنجا می گذشت و به سخنان آن کودک گوش می داد به پدرش گفت: پدر جان ، مثل اینکه این تابوت را دارند به خانه ما می برند . زیرا خانه ما نیز نه حصیری دارد و نه چراغی و نه طعامی .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:49 توسط مهدی لبخنده
|
|
||
|
|
|
|
بازگشت کودکی
پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . " پیرمرد گفت : " من هم همینطور . " پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . " پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور " پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ." پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . " اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند . بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد . " می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . " -------------------------------------------------------------------- عجب صبری خدا دارد! چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم، ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛ زمين و آسمان را، واژگون، مستانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان، هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو، آواره و ديوانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان، سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را، پروانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! چرا من جایِ او باشم؛ وگرنه من به جایِ او چو بودم، يک نفس کی عادلانه سازشی، با جاهل فرزانه می کردم؛ عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد! (همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!) معين کرمانشاهی ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸ تقسيم عادلانه من همسن و سال پسر تو هستم ، تو همسن و سال پدر من هستي. پسر تو درس مي خواند و کار نمي کند، من کار مي کنم و درس نمي خوانم. پدر من نه کار دارد ، نه خانه، تو هم کاري داري هم خانه ، هم کارخانه ؛ من در کارخانه ي تو کار مي کنم. و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است: سود آن براي تو ، دود آن براي من. من کار مي کنم ، تو احتکار مي کني. من بار مي کنم ،تو انبار مي کني. من رنج مي برم،تو گنج ميبري. من در کارخانه ي تو کار ميکنم. و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست: وقتي که من کار مي کنم، تو خسته مي شوي، وقتي که من خسته مي شوم ، تو براي استراحت به شمال مي روي، وقتي که من بيمار مي شوم ،تو براي معالجه به خارج مي روي. من در کارخانه ي تو کار مي کنم. و در اينجا همه کارها به نوبت است: يک روز من کار مي کنم، تو کار نمي کني، روز ديگر تو کار نمي کني ، من کار مي کنم. من در کارخانه ي تو کار مي کنم کارخانه ي تو بزرگ است. اما کارخانه ي تو هر قدر هم بزرگ باشد، از کارخانه ي خدا که بزرگتر نيست. کارخانه ي خدا از کارخانه ي تو و از همه ي کارخانه ها بزرگتر است. و در کارخانه ي خدا همه ي کارها به نوبت است، در کارخانه ي خدا همه چيز عادلانه تقسيم مي شود. در کارخانه ي خدا ، همه کار مي کنند. در کارخانه ي خدا ، حتي خدا هم کار مي کند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:44 توسط مهدی لبخنده
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 14:34 توسط مهدی لبخنده
|
|
||