تبليغاتX
دیوانه تنها
شامل داستان کوتاه وادبیات ءطنز و مطالب متنوع اجتماعی و روانشناسی

روزى معاذ بن جبل با حالتى گريان خدمت پيامبر آمد و سلام كرد.


حضرت جواب فرمودند و پرسيدند: چرا گريه مى كنى ؟


گفت : يا رسول الله ، جوانى خوش سيما بيرون ايستاده و مانند زن جوان مرده ، اشك مى ريزد و اجازه شرفيابى به محضر شما را دارد.


حضرت اجازه ورود دادند. جوان وارد شد و سلام كرد.


پيامبر جواب دادند و فرمودند: اى جوان ، چرا گريه مى كنى ؟


گفت : چگونه گريه نكنم و حال آنكه مرتكب گناهانى شده ام ، كه اگر خداى عزوجل بخواهد مرا به بعضى از آنها مؤ اخذه كند، مرا به جهنم خواهد برد، و يقين دارم خداوند به زودى مرا مؤ اخذه خواهد فرمود و هرگز مرا نخواهد بخشيد.


پيامبر فرمود: آيا به خدا شرك ورزيده اى ؟


گفت : به خدا پناه مى برم از اينكه براى او شريك قائل باشم


فرمود: آيا كسى را به ناحق كشته اى ؟ عرض كرد: نه .


آنگاه پيامبر فرمود: بنابراين خداوند گناهان تو را مى آمرزد، اگر چه به بزرگى كوهها باشد.


جوان گفت : گناهان من بزرگتر از كوهها است .


حضرت فرمود: خداوند گناهانت را مى بخشد، اگر چه به بزرگى زمينها و درياها، و به اندازه برگهاى درختان و سنگريزه هاى بيابان باشد.


جوان : از اينها هم بزرگتر و بيشتر است .


پيامبر: خداوند گناهان تو را مى آمرزد، هر چند به اندازه آسمانها و ستارگان ، و مانند عرش و كرسى باشد.


جوان : از اين هم بزرگتر است .


در اينجا پيامبر نگاه غضب آلودى به جوان كردند و فرمودند: خاموش باش ، اى جوان ، آيا گناهان تو بزرگتر است يا پروردگار تو؟


جوان سرش را پائين انداخت و پاسخ داد: هيچ چيز از پروردگارم بزرگتر نيست و او از هر چيزى بزرگتر و عظيمتر است .


آنگاه فرمود: آيا جز آنست كه خداى بزرگ ، گناه بزرگ را مى بخشايد؟


گفت : نه ، به خدا سوگند، همينطور است .


پس از اين گفتگو او يكى از گناهانش را براى پيامبر بيان كرد.


جوان عرض كرد: من هفت سال نبش قبر و كفن دزدى مى كردم ، تا اينكه شبى براى دزديدن كفن دخترى از انصار رفتم و شيطان مرا وسوسه كرد. هنگام مراجعت صدائى از پشت سر شنيدم كه مى گفت : يا شاب ويل لك من ديان يوم الدين واى بر تو! اى جوان ، از حاكم روز جزا، روزى كه خداوند بين من و تو حكم كند.


سپس گفت : يا رسول الله ، با اينهمه گناه گمان نمى برم هرگز نسيم بهشت را استشمام كنم .


پيامبر اكرم : اى فاسق از من دور شو، مى ترسم به آتش تو بسوزم . چقدر تو به آتش دوزخ نزديك هستى .


جوان به بازار شهر رفت ، مقدارى آذوقه تهيه كرد، و سر به كوه و بيابان گذاشت . و به پرستش خداوند متعال پرداخت .

 او در حالى كه دستهايش را به گردنش آويخته بود، با خداى خويش چنين راز و نياز مى كرد: خداى من ، اين بنده تو، بهلول است كه دستش را به گردن انداخته است . اى خداى من ، تو مرا مى شناسى و گناه مرا مى دانى ، پس از من درگذر كه از كرده خود سخت پشيمانم . خدايا پيش پيامبرت اظهار ندامت و توبه كردم ، مرا نپذيرفت و از خود براند و بر خوف من افزود. پس اى مولاى من ، به عزت و جلالت ، ترا سوگند مى دهم و از تو مى خواهم مرا از رحمت خويش نوميد مفرما و دعايم را رد مكن .


بهلول تا چهل روز اين كلمات را با سوز و گداز مى گفت : و اشك مى ريخت ، به طورى كه حيوانات وحشى و درندگان بر او مى گريستند.


روز چهلم دستش را به آسمان بلند كرد و عرضه داشت : پروردگارا، با حاجت من چه كردى ؟ آيا مرا پذيرفتى ؟

 خدايا اگر دعاى مرا مستجاب كرده اى و مرا بخشيده اى ، رسولت را آگاه ساز. و اگر دعايم را اجابت نفرموده اى و مرا نبخشيده اى و مى خواهى مرا كيفر كنى ، پس هر چه سريعتر آتشى بفرست تا مرا بسوزاند، يا بلائى نازل فرما كه مرا هلاك گرداند و مرا از رسوائى روز قيامت نجات بخشد.

 در اينجا اين آيات نازل شد:


وَالَّذينَ اِذا فَعَلُوا فاحِشَةً اَو ظَلَمُوا اَنفُسَهُم ذَكَرُوا اللهَ فَاستَغفَرُوا لِذُنُوبِهِم وَ مَن يَغفِرُ الذُّنُوبَ اِلا اللهُ وَ لَم يُصِرُّوا عَلى مافَعَلُوا وَ هُم يَعلَمُونَ * اُولئِكَ جَزاؤُهُم مَغفِرَةٌ مِن رَبِّهِم وَ جَناتٌ تَجرى مِن تَحتِهَا الاَنهارُ خالِدينَ فيها وَ نِعمَ اَجرُ العامِلينَ.


كسانى كه مرتكب عمل زشتى مى شوند يا به خودشان ظلم مى كنند و در آن هنگام ، خدا را و عقوبت او را به ياد مى آورند. پس از گناهانشان پشيمان مى شوند و توبه مى كنند و از خداوند آمرزش و مغفرت مى طلبند. كيست جز خدا كه گناهان را مى بخشد، آنهم از كسانى كه اصرار بر ارتكاب گناه ندارند و پس از پشيمانى براى هميشه گناه را ترك مى كنند. پاداش آنان ، غفران الهى و باغهاى بهشتى است كه از زير آنها نهرهائى جارى است و آنان در آن باغها مخلد هستند و چه نيكوست پاداش آنان كه براى رضاى خدا كار مى كنند.


پيامبر پس از نزول آيه كريمه از خانه بيرون آمد. در حالى كه اين آيه را مى خواند و تبسم مى نمود، از اصحاب سؤ ال كردند: اين جوان كجا است ؟


معاذ گفت : يا رسول الله او به فلان كوه رفته است . حضرت با اصحاب به سوى آن كوه حركت كردند و از كوه بالا رفتند، مشاهده نمودند اين جوان بين دو سنگ زير آفتاب سوزان ايستاده و دستها را به گردن بسته ، صورتش از شدت حرارت آفتاب سياه گشته ، مژه هاى چشمش از كثرت گريه ريخته ، با اين حال با خداى خود مناجات مى كرد.


سيدى قد احسنت خلقى و احسنت صورتى ، فليت شعرى ماذا تريد بى ؟
اء فى النار تحرقنى او فى جوارك تسكننى ؟.


خداى من تو خلقت مرا نيكو ساختى ، تو صورت مرا نيكو آفريدى ، اى كاش مى دانستم ، مى خواهى با من گنهكار چه كنى ؟ آيا مرا در آتش غضب مى سوزانى يا در جوار رحمتت جاى مى دهى ؟ خداى من ، احسان بسيار به من كردى ، نعمت فراوان به من ارزانى داشتى ، اى كاش مى دانستم عاقبت كار من چه خواهد شد؟ آيامرا به سوى بهشت مى برى يا در آتش دوزخ مى افكنى ؟
مولاى من ، گناه من از آسمانها و زمين ، و عرش و كرسى تو بزرگتر است . اما اى كاش مى دانستم خطايم را مى بخشى يا مرا روز قيامت رسوا و مفتضح مى كنى ؟


آرى بهلول تائب اينگونه با خداى خويش راز و نياز مى كرد و اشك مى ريخت و خاك بر سر خود مى پاشيد. جانداران دور او را گرفته و پرندگان بالاى سرش صف كشيده بودند و با گريه جانسوز بهلول آنها هم گريه مى كردند.


پيامبر به بهلول نزديك شد. دستهايش را از گردنش باز كرد و خاك را از سرش پاك نمود و فرمود: اى بهلول ، خدا توبه ترا قبول كرد. تو از دوزخ آزاد گشتى .


سپس به اصحابش فرمود: هكذا تداركوا الذنوب كما تداركها بهلول .


اين گونه گناهانتان را جبران كنيد، چنانكه بهلول گناهانش را تدارك كرد. آنگاه اين آيات را تلاوت فرمود و بهلول تائب را به بهشت بشارت داد.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:58  توسط مهدی لبخنده  | 

جمعی تابوت پدری را بر دوش می بردند، و کودکی همراه با آن جمع ، نالان و گریان می رفت و در خطاب به تابوت می گفت :آخر ای پدر عزیزم ، تو را به کجا می برند ؟ تو را می خواهند به خاک بسپرند . تو را به خانه ای می برند که تنگ و تاریک است و هیچ چراغی در آن فروزان نمی شود، آنجا خانه ای است نه دری دارد و نه پیکری و نه حصیری در آن است و نه طعام و غذایی . پسرکی فقیر به نام جوحی که با پدرش از آنجا می گذشت و به سخنان آن کودک گوش می داد به پدرش گفت: پدر جان ، مثل اینکه این تابوت را دارند به خانه ما می برند . زیرا خانه ما نیز نه حصیری دارد و نه چراغی و نه طعامی .
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:49  توسط مهدی لبخنده  | 

بازگشت کودکی

 

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

 

پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

 

پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

 

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

 

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

 

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

 

اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

 

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

 

" می فهمم چه حسی داری  . . . می فهمم . "

--------------------------------------------------------------------

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛

ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
چرا من جایِ او باشم؛
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

(همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!)

معين کرمانشاهی

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

تقسيم عادلانه                                              

   من همسن و سال پسر تو هستم ،

تو همسن و سال پدر من هستي.

پسر تو درس مي خواند و کار نمي کند،

من کار مي کنم و درس نمي خوانم.

پدر من نه کار دارد ، نه خانه،

تو هم کاري داري هم خانه ، هم کارخانه ؛

من در کارخانه ي تو کار مي کنم.

و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است:

سود آن براي تو ، دود آن براي من.

من کار مي کنم ، تو احتکار مي کني.

من بار مي کنم ،تو انبار مي کني.

من رنج مي برم،تو گنج ميبري.

من در کارخانه ي تو کار ميکنم.

و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست:

وقتي که من کار مي کنم، تو خسته مي شوي،

وقتي که من خسته مي شوم ، تو براي استراحت به شمال مي روي،

وقتي که من بيمار مي شوم ،تو براي معالجه به خارج مي روي.

من در کارخانه ي تو کار مي کنم.

و در اينجا همه کارها به نوبت است:

يک روز من کار مي کنم، تو کار نمي کني،

روز ديگر تو کار نمي کني ، من کار مي کنم.

من در کارخانه ي تو کار مي کنم

کارخانه ي تو بزرگ است.

اما کارخانه ي تو هر قدر هم بزرگ باشد،

از کارخانه ي خدا که بزرگتر نيست.

کارخانه ي خدا از کارخانه ي تو و از همه ي کارخانه ها بزرگتر است.

و در کارخانه ي خدا همه ي کارها به نوبت است،

در کارخانه ي خدا همه چيز عادلانه تقسيم مي شود.

در کارخانه ي خدا ، همه کار مي کنند.

در کارخانه ي خدا ، حتي خدا هم کار مي کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:44  توسط مهدی لبخنده  | 

وقتی همه نیروهای جسمی و ذهنی متمرکز شوند توانایی انسان برای حل مشکلات به طور حیرت انگیزی چند برابر میشود

موردی که در آن ضعیفترین عملکرد را داری همان نقطه ایست که باید سایر تواناییها و مهارتهایت را در آنجا به کار گیری.

یکی از علتهای اصلی تنبلی و تاخیر در انجام کار این است که مردم از انجام کارها و فعالیتهایی که در گذشته در آن حوزه ها عملکرد ضعیف داشته اند فرار میکنند و این کار وضع را بدتر میکند.

تمام مهارتها قابل یادگیری هستند چون دیگری آنرا یاد گرفته است.

تمرکز به معنای اصلی و درست کلمه توانایی- دقت و و توجه ذهن روی یک موضوع واحد است

برای تمرکز روی مهمترین کارها یتان میتوانید مدام از خودتان سه سوال بپرسید:

اول؛ مهمترین و با ارزشترین کارهای من کدامند؟

دوم ؛ چه کاری است که اگر من و فققط من خوب انجام بدهم تفاوت چشمگیری در زندگی و شغلم خواهد داشت ؟

سوم؛ بهترین استفاده ای که میتوانم در حال حاضر از وقتم بکنم چیست؟

اگر در کارتان در حال پیشرفت نیستید و بهتر نمیشوید پس دارید بدتر میشوید.

یادگیری مداوم شرط لازم موفقیت در هر کاری است

پس از آنکه تصمیم گرفتید با توجه به هدف اصلی تان یادگیری چه مهارتهایی ضروری است ؛ هر مهارتی که لازم است را فرا بگیرید

هر چه بیشتر بیاموزید مهارت شما در فراگیری بیشتر میشود؛ جز محدودیتهایی که خودتان تصور میکنید برایتان وجود دارد هیچ محدودیت دیگری در سرعت و میزان پیشرفتتان وجود ندارد

هشتاد درصد از عوامل بازدارنده عوامل درونی هستند؛ از خودتان بپرسید چه ویژگی در من وجود دارد که مرا از پیشرفت باز میدارد؟

وقتی که روز را با هدف از بین بردن یک نقطه ضعف اصلی و یا عامل محدود کننده آغاز میکنید سرشار از انرژی میشوید.

افرادی که توانایی متوسطی دارند هم میتوانند کارهای بزرگ انجام بدهند ؛ اگر هر بار تمام نیرویشان را بطور خستگی ناپذیر روی یک چیز متمرکز کنند.

عوامل بازدارنده شامل سه عامل ؛ نداشتن تمرکز ؛ عدم استفاده بهینه از وقت ؛ نداشتن سرعت در انجام امور میباشند.

طی کردن راهی که هزار فرسنگ است با برداشتن یک قدم آغاز میشود.

خودتان را تحت فشار بگذارید و منتظر نمانید تا کس دیگری این کار را برای شما بکند.

عزت نفس ؛ اعتبار و احترامی است که فرد نزد خودش دارد.

حداکثر تلاشتان را بکنید و بیش از یک فرد عادی پشتکار داشته باشید.

عاقلانه ترین کار این است : ساعت ده شب تلویزیون را خاموش کن و به رختخواب برو ؛ بعضی وقتها یک ساعت زودتر خوابیدن میتواند تمام زندگی شما را دچار تحول کند.
از خوردن نوشابه ؛ آبنبات ؛ شیرینی و خوراکیهای حاوی شکر ؛نمک و آرد سفید خودداری کنید.
روحیه و احساسات شما ناشی از اتفاقاتی نیست که در اطرافتان رخ میدهد بلکه نحوه تعبیر و تفسیر شما از این رویدادهاست که به احساستان شکل می دهد.
به خاطر داشته باشید اکثر اوقات همان میشوید که به آن فکر میکنید؛ پس خوش بین باشید.
به هر کاری که استفاده بهینه از وقت و زندگیتان نیست نه بگویید واین کلمه را زود بگویید و بیشتر از قبل از آن استفاده کنید واقعیت این است که ما وقتی برای تلف کردن نداریم
اول سخت ترین کار را انجام دهید؛ انسان قدرتمند هنگامی که هدفی را برای خود مشخص میکند دو راه بیشتر پیش رو ندارد ؛ یا مرگ یا پیروزی.
یکی از راه های غلبه بر سستی و تنبلی و انجام کارهای بیشتر و سریعتر این است که اول از سخت ترین کار شروع کنید.
به مدت بیست و یک روز قبل از پرداختن به هر کار دیگری بدون وقفه و تنبلی اول از همه سراغ مهمترین کار بروید؛ به خودتان بگویید فقط امروز ! فقط امروز از این روش استفاده کن ؛ نگران نباش که این کار باعث میشه برای همیشه تغیر کنی یا نه؛ اگر فکر خوبیه فقط امروز اون رو انجام بده.
هر روز به خودتان بگویید من فقط برای همین امروز آماده میشم و روز را با سخت ترین کار شروع میکنم.
هر عادتی در ابتدا مثل نخ نازک است ؛ با تکرار این نخ طنابی ضخیمی میشود که برای همیشه به دور فکر و عمل ما میپیچد.
هر چقدر کاری را که شروع و تمام میکنید بزرگتر باشد ؛پس از اتمام آن احساس خوشحالی بیشتری میکنید.
یکی از رموز بالا بردن کارایی و بهره وری این است که هر دقیقه را به حساب بیاورید ؛ از زمانی که در سفر هستید نهایت استفاده را ببرید.
افراد موفق بطور مرتب ؛بدون تعجیل و بی وقفه کار میکنند و در همان موقعی که افراد معمولی مشغول معاشرت با دیگران ؛ اتلاف وقت و یا انجام کاری کم اهمیت هستند ؛ بسیاری از کارهای اصلی خود را به اتمام میرسانند.
رسیدن به یک موفقیت بزرگ در گرو داشتن سرعت در انجام کار است ؛ کار را شروع و با سرعتی یکنواخت ادامه دهید.
همین الآن کار را اجام بده؛ همین الآن کار را انجام بده ؛ همین الآن.
وقتی امور کم اهمیت حین انجام کارهای مهم اختلال ایجاد میکنند این جمله را با خودتان تکرار کنید؛ خب برگردیم سر کار خودمان.
گمتگوی مثبت با خودتان را فراموش نکنید.
انضباط فردی ؛ تسلط بر نفس وکنترل خود عناصر اصلی سازنده شخصیت برتر و کارآمد هستند
خودتان مشوق خودتان باشید ؛ در هر شرایط یه موقعیتی به دنبال کسب نتایج خوب باشید و به جای تمرکز روی مشکلات به دنبال راه حل بگردید؛ همواره فردی خوش بین و سازنده باشید.
نترس و به سراغ کاری برو که حس میکنی دوست داری از آن فرار کنی.
محدودیت وقتی معنا می یابد که بتوان از آن عبور کرد؛ پس از هر محدودیتی می توان عبور کرد ؛ حال خوب بیندیش محدودیت معنایی ندارد؛ تو میتوانی هر کاری را در کمتر از زمان تعیین شده انجام دهی اگر واقعا بخواهی.
وقتی چیزی را واقعا بخواهی ؛ آسمانها و زمین برای رسیدن تو به خواسته ات به هم کمک می کنند؛ ولی بدون کمک خود تو کاری از دستشان بر نخواهد آمد.
اینرا بفهمیم که خیلی چیزها در زندگی ارزش صرف وقت و انرژی را ندارند انها را بیاب هر چه زودتر بیابی بیشتر می بری و یادت باشه بعد از یافتن هرگز به اوقات و انرژی تلف شده فکر نکن چون در آن لحظه باز هم در حال کشتن آنها هستی.
انسانهای موفق کسانی هستند که آماده اند تا لذتهای کوتاه مدت را به تعویق بیندازند و با کارو تلاش نتایج بسیار ارزشمندی را در آینده بدست آورندزمان به هر حال خواهد گذشت ؛ تنها پرسشی که وجود دارد این است ؛ شما چطور از وقتتان استفاده می کنید و قرار است در پایان هفته و ماه هایی که میگذرند به کجا برسید؟ و اینکه به کجا می رسد عمدتا بستگی به میزان توجهی دارد که به پیامدهای احتمالی کارهای کوتاه مدتان میکنید.
برای داشتن ذهن مثبت مسئولیت کامل اعمالتان و هر آنچه که برایتان اتفاق می افتد را به عهده بگیرید؛ به هیچ دلیلی دیگران را مقصر ندانید و از آنها انتقاد نکنید.
ذهن و انرژیتان را روی آنچه که میتواند به پیشرفت زندگی شما کمک کند متمرکز کنید؛ آنگاه از آنچه پیبش می آید شگفت زده خواهید شد.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 14:34  توسط مهدی لبخنده  |