|
|
|
|
|
گاه مي انديشم، خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي، روي تو را كاشكي مي ديدم .
شانه بالا زدنت را، - بي قيد - و تكان دادن دستت كه، - مهم نيست زياد - و تكان دادن سر را كه، - عجيب ! عاقبت مرد ؟ - افسوس ! - كاشكي مي ديدم !
من به خود مي گويم : « چه كسي باور كرد « جنگل جان مرا « آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ ***** ... با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها، با تو اكنون چه فراموشيهاست .
چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم خانه اش ويران باد !
من اگر ما نشوم، تنهايم تو اگر ما نشوي، - خويشتني از كجا كه من و تو شور يكپارچگي را در شرق باز بر پا نكنيم
از كجا كه من و تو مشت رسوايان را وا نكنيم .
من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه بر مي خيزند
من اگر بنشينم تو اگر بنشيني چه كسي برخيزد ؟ چه كسي با دشمن بستيزد ؟ چه كسي پنجه در پنجه هر دشمن دون - آويزد ***** دشتها نام تو را مي گويند . كوهها شعر مرا مي خوانند .
كوه بايد شد و ماند، رود بايد شد و رفت، دشت بايد شد و خواند .
در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟ در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟ در من اين شعله عصيان نياز، در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟
حرف را بايد زد ! درد را بايد گفت ! سخن از مهر من و جور تو نيست . سخن از متلاشي شدن دوستي است ، و عبث بودن پندار سرور آور مهر ... ***** سينه ام آينه اي ست، با غباري از غم . تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار . ... من چه مي گويم،آه ... با تو اكنون چه فراموشيها؛ با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .
تو مپندار كه خاموشي من، هست برهان فراموشي من .
من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه برمي خيزند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:14 توسط مهدی لبخنده
|
|
||
|
|
|
|
|
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم، پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:8 توسط مهدی لبخنده
|
|
||