|
|
|
|
|
من و جوپان دروغ گو مث هميم ! گاو ما ما مي كرد ...گوسفند بع بع مي كرد ... سگ واق واق مي كرد ... و همه با هم فرياد مي زدند ''حسنك'' كجايي ؟ شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند. ديروز كه حسنك با ''كبري'' چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با ''پتروس'' چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود . ''ريزعلي'' ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه ''كوكب خانم'' همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد .او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد ''چوپان دروغگو'' به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 0:43 توسط مهدی لبخنده
|
|
||
|
|
|
|
|
نحمدك الله بنعمت افتتاح هذه التونل و نشهد ان هذا الافتتاح بعد من تسعه سنين ، هو معجزة وقع بيد الابيضاء عبدك الكار درست المحمد الباقر القاليباف (دامةقاليه) من البلد المشهد المقدس. اللهم نريد ان لا ريز سقفه اقلا بعد ثلاثه سنين و نميل ان لا نقف في اوله و وسطه و آخره. اللهم اغفر ذنوبنا و ذنوب طراح هذه التونل. و بحق هذه، اللهم عجل في الاتمام البرج الميلاد فهو كما مثل الميخ في عين شهرنا و مثل السيخ في حلق شهرنا. آمين يا رب العالمين. ترجمه: خداوندا، تو را حمد و سپاس ميگوييم به خاطر افتتاح اين تونل و شهادت ميدهيم كه اين گشايش بعد از نه سال، معجزهاي است كه به دستان سپيد بندهء كاردرستي از بندگان تو، به نام محمدباقر قاليباف از اهالي طرقبهء شهر مقدس مشهد انجام يافت. خدايا از تو ميخواهيم كه اين سقف دست كم تا سه سال نريزد و آرزومند آنيم كه نمانيم در اول و وسط و آخر آن. خداوندا، گناهان ما را بيامرز و گناهان كرباسچي را كه طراح اين كانال بود و تمام شهرداراني كه بعد از او آمدند و تمام عوامل و كارگران اين تونل را و به حق آن، در افتتاح برج ميلاد تعجيل فرما كه اين پروژه ناتمام مثل ميخي در چشم و سيخي در حلق شهر ما مانده است. آمين يا رب العالمين. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 0:39 توسط مهدی لبخنده
|
|
||
|
|
|
|
|
گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد گضنفر جان،آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه ببخشيد معطل شدي. جعفر خان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!شرمنده همين ديگه .. خبر جديدي نيست راستي:گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:44 توسط مهدی لبخنده
|
|
||
|
|
|
|
|
چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد . دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد وقتي از گودال بيرون آمد ، بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟ معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند نتیجه اخلاقی : به حرف هر کی از راه رسید گوش نکن شاید بهترین دوستت بد ترین آرزوها رو واست داشته باشه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 22:56 توسط مهدی لبخنده
|
|
||