تبليغاتX
دیوانه تنها
شامل داستان کوتاه وادبیات ءطنز و مطالب متنوع اجتماعی و روانشناسی
قلم به دست مي‌گيرم وانشايم را آغاز مي‌كنم. ما در روز زن هيچ جا نرفتيم چون مادرمان به شدت ازدست پدرمان عصباني بود كه چرا او مثل شوهرخاله‌مان براي مادرمان دستبند طلانخريده. پدرمان هم مي‌گفت پول نداشتم ولي مادرمان قبول نمي‌كرد. در اين روز پدرمان از همان اول صبح خود را به آن راه زده بود كه يعني نمي‌داند امروز روز زن است. اما مادرمان خيلي با پدرمان مهربان شده بود ومانند هر روز او را با پس گردني ازخواب بيدار نكرد و با اردنگي بيرون نينداخت. ما دراين روز استثنائاٌ صبحانه خورديم و مادرمان چند لقمه داخل دهان پدرمان كرده بود. البته پدرمان ازهمان اول صبح نمي‌دانيم چرا اخم كرده بود وتلويزيون تماشا مي‌كرد.فقط نمي‌دانم چرا تا تلويزيون برنامه اي درباره روز زن گذاشت، پدرمان تندي طوريكه مادرمان نفهمد كانال آن را عوض كرد. ازعجايب ديگر اين روز زنگ زدن مادربزرگمان بود كه صبح زود كه پدرمان هنوز بيرون نرفته بود زنگ زد و پدرمان مجبورشد به اوروز مادر را تبريك بگويد. كه تا ديد مادرمان چپ چپ نگاهش مي‌كند تا قطع كرد به مادرمادرمان هم زنگ زد وبه اوهم تبريك گفت وبعد سريع ازخانه به اداره رفت وحتي چاي خودراهم كامل نخورد. يكي ازبديهاي اين روزكاربيش ازحد آن است. چون مادرمان ازهمان وقتي كه پدرمان رفت ما را به كارگرفت وگفت كه بايد خانه برق بزند.تا وقتي پدرمان مي آيد خوشش بيايد وما بچه‌ها همه اش خانه راتميز كرديم. ولي مادرمان به ما كمك نكرد وبه دوستش زنگ زد و به دروغ گفت پدرمان صبح اورا ازخواب بيداركرده وسندخانه راكه به اسم اوزده است به اوداده است. وما بسيارتعجب كرديم چطور وقتي خانه‌مان اجاره اي است سند آن به اسم مادرمان زده شده است. امشب ماهمه درخانه مادربزرگمان دعوت داريم، اماپدرمان ازاداره زنگ زد وگفت امشب اضافه كار مي ايستد ونمي‌تواند به خانه مادرزن جانش برود كه مادرمان تهديدكرد اگرنيايد اوراقيمه قيمه خواهد كرد وبراي همين پدرمان سرساعت آمد وعصباني بودو تا ما را ديد محكم درگوشمان زد و ما گريه كرديم.
امروز درخانه مادربزرگمان باجناق پدرمان بسيارمي‌خنديد و بسيار با ما شوخي مي‌كرد.اما پدرمان شديدا عصباني بود و ما هي ازدستش فرارمي‌كرديم. كه شوهرخاله مان ناگهان جلوي خاله مان زانوزد ودستبندي رابه اوداد وبه اوگفت: چه زن خوبي است .بعد پدربزرگ ومادربزرگمان برايش دست زدند وتشويقش كردند. ولي پدرمان دست ما راگرفت وگفت كه مارا مي‌برد تا سرپا كند وهرچه ما گفتيم ما ديگربزرگ شديم وآن برادر كوچكمان است كه بايد سرپا شود گوش نكرد وبعدازاينكه ازگريه سياه شديم تازه پدرمان يادش آمد بايد برادركوچكمان رامي‌آورده ومارا باز زد وبرگشتيم.

وقتي برگشتيم ديديم مادرمان آنقدر عصباني است كه نگو.وتا آخرمهماني باهم حرف نزدند ولي وقتي سوارماشين شدند آنقدرباهم دعواكردند و آنقدرمارا كه گريه مي‌كرديم زدند تا رسيديم. بعد كه رسيديم پدرمان قبول كردتا فردا براي مادرمان دستبند بزرگتري بخرد. ما از اين انشا نتيجه مي‌گيريم كه روززن روزكتك خوردن بچه هاست وبايد براي مادرها حتما دراين روز دستبند طلا خريده شود.


اين بود انشاي ما.

منبع: سايت گل آقا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 18:58  توسط مهدی لبخنده  | 

زن جوان :يواش تر برو من مي ترسم

مرد جوان :اين جوري خيلي بهتره نه

زن جوان :من خيلي مي ترسم خواهش مي كنم

مرد جوان:اول بايد بگويي كه دوستم داري

زن جوان :خب دوستت دارم حالا ميشه يواش تر بروني

مرد جوان :محكم مرا بگير

زن جوان:خب ،حالا ميشه يواش تر بري

مرد جوان : باشه به شرط اينكه كلاه كاسكت من و برداري و روي سر خودت

بزاري آخه اذيتم مي كنه و نمي تونم راحت برونم.

 

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود ،برخورد موتور سيكلت

با ساختمان حادثه آفريد

يكي از اين دو سرنشين زنده ماند و ديگري در اين سانحه كه به دليل بريدن

ترمز موتور سيكلت رخ داد در گذشت

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يا فته بود ، بدون اينكه زن جوان را

مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت

تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 18:35  توسط مهدی لبخنده  | 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 17:58  توسط مهدی لبخنده  |