|
|
|
|
|
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد، خداوند پذيرفت. او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نا اميد و در عذاب بودند. هر كدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشق ها بلندتر از بازوي آنها بود، بطوري كه نميتوانستند قاشق را به دهان شان برسانند! عذاب آن ها وحشتناك بود. آن گاه خداوند گفت: اكنون بهشت را به تو نشان مي دهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم همان قاشق هاي دسته بلند... ولي در آن جا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت: نمي فهمم؟ چرا مردم در اين جا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند، با آن كه همه چيزشان يكسان است؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است، در اين جا آن ها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند. هر كسي با قاشق غذا در دهان ديگري مي گذارد، چون ايمان دارد كسي هست كه در دهانش غذايي بگذارد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 14:59 توسط مهدی لبخنده
|
|
||