|
|
|
|
|
آنچه كه خواهيد خواند، نه داستان است، نه رمان، نه ساخته خيالات... بلكه واقعيتي است كه ممكن است هر روزه در زندگي ما اتفاق بيفتد، بايد بدانيم كه مادرشوهر و مادرزن ها چگونه با عروس و داماد خود برخورد كنند و بالعكس... آقاي خانه مشغول خواندن روزنامه است. خانم دارد شام ميپزد و بچه تپل مپلي سرگرم بازي است كه ناگهان زنگ آپارتمان، همه را متوجه خود ميسازد. خانم از توي آشپزخانه نگاه پرسشباري به همسرش مياندازد. چهره آقا نشان ميدهد كه منتظر هيچكس نيست و او هم به اندازه خانم جا خورده است. آقا دوباره سرش را پايين آورده و به روزنامه خيره ميشود، او با اين كار به همسرش ميفهماند كه اصلا حاضر نيست براي گشودن در به خود زحمت داده و ده قدم راه برود. خانم خانه، خود اين مسئوليت را برعهده ميگيرد. او گوشي آيفون را برداشته و ميپرسد: كيه؟ سپس ميگويد: بفرماييد بالا! آنگاه دكمه را فشار ميدهد تا در باز شود. آقاي خانه، خانم را زيرنظر دارد و سوال ميكند: كي بود؟! زن به طرف او برگشته و در حالي كه نميتوان از چهرهاش فهميد ترسيده است با عصبانيت پاسخ ميدهد: مادر جنابعالي!آقاي خانه مثل هر بچه شيرپاك خوردهاي از اينكه مادرش به خانه او آمده، احساس خوشحالي كرده و در عين حال نگران به نظر ميرسد. چون رنگش پريده و دارد روزنامهاش را لوله ميكند. از طرفي چشمانش نيز از حدقه بيرون زده است. خانم در را به روي مادر همسرش ميگشايد. هر دو زن يكديگر را در آغوش كشيده و به احوالپرسي ميپردازند. بچه تپل مپلي ذوق كرده است. آقاي خانه براي خوشامدگويي به سوي مادر ميرود، اما قبل از اينكه بتواند خود را به ميان مهلكه بيندازد مادر اولين تير را پرتاب كرده و رو به عروسش ميگويد: ماشاا... چقدر چاق شدي. اين در حالي است كه خانم خانه دو هفته تمام رژيم غذايي داشته و سه كيلو وزن خود را كاهش داده است. بلافاصله پس از شنيدن اين جمله، پاي آقاي خانه معلوم نيست به كجا گير ميكند كه زمين ميخورد؛ يك زمين خوردن مصلحتي كه البته بينتيجه است، زيرا اگر سقف خانه هم خراب شود باز خانم، حرفهاي مادرشوهرش را به خوبي ميشنود و آنها را در قابل دسترسترين نقطه مغزش ثبت ميكند تا در يك فرصت مناسب جواب دندانشكني ارائه دهد. خانم فرياد ميزند: اي دست و پا چلفتي باز زمين خوردي! مادر ميگويد: بچم جون نداره راه بره. ببين تو رو خدا چقدر لاغر و زار شدي مادر! حالا قيافه خانم با دهان كج شده و نگاههاي نفرت بارش ديدني است.بالاخره مادر وارد شده و روي يك مبل مينشيند اما به محض اينكه او چادرش را از سر بر ميدارد، خانم خانه ميگويد: حاج خانم چرا موهاتونو رنگ نذاشتين؟ همه موهاتون مثل برف سفيد شده.آقا روزنامهاش را در دست خود مچاله ميكند. مادر اين حرف را نشنيده گرفته و با نوهاش مشغول است. چند دقيقه بعد خانم براي مادرشوهر چاي ميبرد. مادر استكان را از توي سيني برداشته، مقابل چشمانش ميگيرد، سپس محتوي آن را بو ميكند و كمي ميچشد. آنگاه رو به عروسش ميگويد: چايتون چرا بوي گل ميده؟!خانم فرياد ميزند: حميد! ولي مادرشوهر اجازه نميدهد پسرش را متهم سازند و بيدرنگ ميگويد: اون موقعها ما بدترين چاي كوپني رو طوري دم ميكرديم كه آدم حظ ميكرد. حميد كه چاي بد نميخره. اولين كاري كه يك زن بايد ياد بگيره، چاي درست كردنه! اين بار خانم خانه سكوت اختيار ميكند كه البته موقتي است، چون وقتي مادرشوهر دومين قند را به دهان ميگذارد، ميگويد: حاج خانم براي سن و سال شما قند خوردن خوب نيست. مادر جواب ميدهد: من نه قندم بالاست، نه اوره و چربيم! خانم با سرانگشت به روي ميز چوبي، ميزند و ميگويد: بزنم به تخته! خيلي خوبه آدم تو شصت سالگي نه قند داشته باشه نه هيچي! مادر كه انگار چاي به گلويش پريده است، سرفهكنان پاسخ ميدهد: من هنوز پنجاه سالم نشده! خانم: او اه! خيلي بيشتر از اينا نشون ميدين... آقاي خانه دارد گوشه روزنامهاش را ميجود. ساعتي بعد خانم ميز را چيده و همه را به شام دعوت ميكند. مادر روي يك صندلي مينشيند. آقا ميخواهد جايي را انتخاب كند كه با مادر يا همسرش چشم در چشم نباشد، بنابراين سه دور، دور ميز ميچرخد، اما گويا چنين جايي پيدا نميشود. پس روي يك صندلي خالي جا ميگيرد. مادرشوهر اولين كفگير برنج را ميكشد و ميگويد: اين برنج انگار وا رفته! خانم پاسخ ميدهد: فكر كردم چون دندوناي شما مصنوعيه، برنج هر چي نرمتر باشه براتون بهتره. مادر با خونسردي نگاهي به دور و اطراف سفره مياندازد و سر آخر قاشق توي خورشت را به دست گرفته، آن را تكان ميدهد و ميگويد: ا، اين قورمه سبزيه؟! من فكر كردم آشه، داشتم دنبال خورشت ميگشتم. آقاي خانه روزنامهاش را تكهتكه كرده و اين قصه سر دراز دارد.همان طور كه همه ما ميدانيم سخن گفتن، سرآغاز اغلب سوءتفاهمات است. نخستين چيزي كه ديگران با ديدن ما درك خواهند كرد ظاهر و پس از آن حرف زدن ماست. هيچكس قادر نيست بفهمد در دل ديگري چه ميگذرد. هيچكس نخواهد فهميد آنچه را كه بر زبان ميرانيم مكنونات قلبي ماست يا سخني براي ادامه ارتباط ساده بشري.مبادا روزي كه حرفهاي ما دل انساني را مورد اصابت قرار دهد. خداوند توانايي گفتگو را به آدمي بخشيده تا ما بتوانيم نيازهاي خود را برآورده سازيم، بتوانيم بياموزيم و آموزش دهيم تا بتوانيم بخوانيم: اقر باسم ربك الذي خلق. اميرالمومنين فرموده است: سخني كه از زبان شما بيرون نيامده باشد در بند شماست و وقتي از زبان شما بيرون آيد شما در بند آن هستيد. و صد البته كه در بند داشتن، بهتر از در بند بودن است. پس بياييد اين حرفها را كه ميگوييم: گرچه زبانمان تلخ است اما توي دلمان چيزي نيست، را دور بريزيم و سخن گفتن خود را اصلاح نماييم. ضمنا در اين دنياي فاني از نيش و كنايه زدن جدا خودداري فرماييد، چرا كه عواقب آن جبرانناپذير است. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 19:52 توسط مهدی لبخنده
|
|
||