|
|
|
|
|
زن جوان :يواش تر برو من مي ترسم مرد جوان :اين جوري خيلي بهتره نه زن جوان :من خيلي مي ترسم خواهش مي كنم مرد جوان:اول بايد بگويي كه دوستم داري زن جوان :خب دوستت دارم حالا ميشه يواش تر بروني مرد جوان :محكم مرا بگير زن جوان:خب ،حالا ميشه يواش تر بري مرد جوان : باشه به شرط اينكه كلاه كاسكت من و برداري و روي سر خودت بزاري آخه اذيتم مي كنه و نمي تونم راحت برونم.
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود ،برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد يكي از اين دو سرنشين زنده ماند و ديگري در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت رخ داد در گذشت مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يا فته بود ، بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 18:35 توسط مهدی لبخنده
|
|
||