تبليغاتX
دیوانه تنها - گنجشک و خدا
شامل داستان کوتاه وادبیات ءطنز و مطالب متنوع اجتماعی و روانشناسی
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت ، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتنو خدا هر بار يه فرشتگان اينگونه مي گفت:
مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را ميشنوم و يگانه قلبيم كه دردهايش را در خود نگه مي دارم. سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست
گنجشك گفت لانه كوچكي داشتم آرامگاه خستگي هام بودو سرپناه بي كسي ام، تو همان را هم از من گرفتي ، اين طوفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم؟ كجاي دنيا را گرفته بودم؟ و سنگيني بغض راه بر كلامش بست، سكوتي در عرش طنين انداز شد ، فرشتگان همه سر به زير انداختند، خدا گفت :
ماري در راه لانه ات بود خواب بودي ، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود، خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيم بر خواستي .
اشك در ديديگان گنجشك نشسته بود ، ناگهان چيزي در درونش فرو ريخت، هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:21  توسط مهدی لبخنده  |