<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دیوانه تنها</title>
<link>http://mehdilab.blogfa.com/</link>
<description>شامل داستان کوتاه وادبیات ءطنز و مطالب متنوع اجتماعی و روانشناسی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 07:50:37 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سرگذشت کره زمین</title>
<link>http://mehdilab.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;فقط تصور کنید که بتوانیم سن زمین را که غیر قابل تصور است، فشرده کنیم و هر صد میلیون سال آن را یک سال در نظر بگیریم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;در اینصورت کره زمین مانند فردی &lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;46&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;ساله&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; خواهد بود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هیچ اطلاعی در مورد هفت سال اول این فرد وجود ندارد و درباره‌ سال‌های میانی زندگی او نیز اطلاعات کم و بیش پراکنده‌ای داریم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما این را می‌دانیم که در سن &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;42 سالگی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;، گیاهان و جنگل‌ها پدیدار شده و شروع به رشد و نمو کرده‌اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;یکسال&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; پیش نبود! یعنی زمین آنها را در سن &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;45&lt;/FONT&gt;  &lt;FONT color=#ff0000&gt;سالگی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; به چشم خود دید و تقریبا&lt;STRONG&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;8&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;ماه&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;  &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;پیش&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; پستان داران را به دنیا آورد. در &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اوایل هفته‌ پیش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; میمون‌های آدم‌نما به آدم‌های میمون‌نما تبدیل شدند! و &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;آخر هفته گذشته&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; دوران یخ سراسر زمین را فرا گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انسان جدید فقط حدود&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;STRONG&gt;4 &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; روی زمین بوده و طی همین &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;یک ساعت گذشته&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; کشاورزی را کشف کرده است !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بیش از &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;یک دقیقه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; از عمر انقلاب صنعتی نمی‌گذرد و حال ببینید انسان در این یک دقیقه چه بلایی بر سر این بیچاره‌ 46 ساله آورده است!؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او طی &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;40 دقیقه‌ بیولوژیکی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;، از این &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;بهشت&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;یک &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;آشغالدانی کامل&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; ساخته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او خودش را به نسبت‌های سرسام‌آوری زیاد کرده و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض کرده است. سوخت‌های این سیاره را مال خود کرده و همه را به یغما برده است. و الان مثل کودکی معصوم و بی تقصیر! ایستاده و به این حمله‌ برق‌آسا نگاه می‌کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 07:50:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdilab&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>mehdilab</dc:creator>
<guid>http://mehdilab.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه کشکی! چه پشمی!</title>
<link>http://mehdilab.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد. &lt;BR&gt;از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت، &lt;BR&gt;خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد. &lt;BR&gt;ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. &lt;BR&gt;در حال مستاصل شد... &lt;BR&gt;از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: &lt;BR&gt;اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم. &lt;BR&gt;قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت. &lt;BR&gt;گفت: &lt;BR&gt;اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي. &lt;BR&gt;نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم... &lt;BR&gt;قدري پايين تر آمد. &lt;BR&gt;وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: &lt;BR&gt;اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟ &lt;BR&gt;آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم. &lt;BR&gt;وقتي كمي پايين تر آمد گفت: &lt;BR&gt;بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. &lt;BR&gt;وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: &lt;BR&gt;مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟ &lt;BR&gt;ما از هول خودمان يك غلطي كرديم &lt;BR&gt;غلط زيادي كه جريمه ندارد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;منبع: كتاب كوچه، احمد شاملو&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 13:25:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdilab&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>mehdilab</dc:creator>
<guid>http://mehdilab.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان زيباي تله موش !</title>
<link>http://mehdilab.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته‌اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .موش لب‌هايش را ليسيد و با خود گفت :«كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي‌رسيد، مي گفت: «توي مزرعه يك تله موش آورد‌ه‌اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .». مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: « آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد». ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سر داد و گفت: «آقاي موش من فقط مي‌توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي‌داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود. موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: « من كه تا حالا نديده‌ام يك گاوي توي تله موش بيفتد!» او اين را گفت و زير لب خنده‌اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد. سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در نيمه‌هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود بلكه مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت. وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست. مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد مي‌كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .روزها مي‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاكسپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته‌اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Apr 2009 08:20:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdilab&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>mehdilab</dc:creator>
<guid>http://mehdilab.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرد کور</title>
<link>http://mehdilab.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.&lt;BR&gt;عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟&lt;BR&gt;روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:&lt;BR&gt;امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Mar 2009 08:27:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdilab&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>mehdilab</dc:creator>
<guid>http://mehdilab.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گل و لای زندگی</title>
<link>http://mehdilab.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=right&gt;روزي اسب كشاورزي داخل چاه افتاد . حيوان بيچاره ساعت ها به طور ترحم انگيزي ناله مي كرد &lt;BR&gt;بالاخره كشاورز فكري به ذهنش رسيد . او پيش خود فكر كرد كه اسب خيلي پير شده و چاه هم در هر صورت بايد پر شود . او همسايه ها را صدا زد و از آنها درخواست كمك كرد . آن ها با بيل در چاه سنگ و گل ريختند&lt;BR&gt;اسب ابتدا كمي ناله كرد ، اما پس از مدتي ساكت شد و اين سكوت او به شدت همه را متعجب كرد . آنها باز هم روي او گل ريختند . كشاورز نگاهي به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه اي ديد كه او را به شدت متحير كردبا هر تكه گل كه روي سر اسب ريخته مي شد اسب تكاني به خود مي داد ، گل را پا يين مي ريخت و يك قدم بالا مي آمد همين طور كه روي او گل مي ريختند ناگهان اسب به لبه چاه رسيد و بيرون آمد &lt;BR&gt;زندگي در حال ريختن گل و لاي برروي شماست . تنها راه رهايي اين است كه آنها را كنار بزنيد و يك قدم بالا بياييد. هريك از مشكلات ما به منزله سنگي است كه مي توانيم از آن به عنوان پله اي براي بالا آمدن استفاده كنيم با اين روش مي توانيم از درون عميقترين چاه ها بيرون بياييم &lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Nov 2008 16:31:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdilab&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>mehdilab</dc:creator>
<guid>http://mehdilab.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخر و عاقبت فساد در جوامع مختلف! </title>
<link>http://mehdilab.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>میدونید اگه در کشوری یکی از دولتمردان به فسادی متهم یا محکوم بشه  چه رفتاری باهاش میکنن؟ حالا فرقی نمیکنه این فساد، فساد اخلاقی، مالی، دروغ، تقلب، جعل، خیانت و یا هر چیز دیگه ای باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب جواب تا حدودی بستگی به کشورش داره. در ادامه میتونید واکنش کشورهای مختلف رو ببینید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small; COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;آمریکا:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1) شخص مورد نظر سریعاً از کار برکنار میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2) دادگاهش 14-15 سال طول میکشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;3) در نهایت به 4-5 سال زندون محکوم میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;4) خودش که هیچ، تا 25 نسل بعدش هم اگه بخوان تو شورای مدرسه بچه شون عضو بشن بهشون گیر میدن که یکی از اجداد شما فلان فساد رو داشته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;کشورهای اروپایی:&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1) شخص متهم به فساد سریعاً استعفا میده و از سیاست کنار میره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2) مردم هم یه مدت کوتاهی بعد یادشون میره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small; COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;چین:&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1) یه دادگاه تشکیل میشه و فرداش فرد یا افراد مورد نظر اعدام میشن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  * 70 درصد اعدامی های چین مربوط به مفاسد اقتصادی است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small; COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;ژاپن:&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1) شخص بعد از متهم شدن به فساد خودکشی میکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small; COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;ایران:&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1) شخص متهم در نامه ای به حضرت ابوالفضل یا امام زمان از دروغپردازان شکایت میکنه (همون به موش مردگی زدن خودمون).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2) یه سری به قم میزنه و با علما دیدار میکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2) شخص یا اشخاصی که اتهام رو وارد کردن به جایی فرستاده میشن که ... (راستی کسی میدونه پالیزدار کجاست؟)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;3) مافوق شخص متهم اون رو همه جا همراه خودش میبره تا رسانه ها روزی 500 بار اون رو به مردم نشون بدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;4) در نهایت فرد متهم در سمت خود باقی مونده یا به پست بالاتری ارتقا پیدا میکنه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Oct 2008 09:21:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdilab&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>mehdilab</dc:creator>
<guid>http://mehdilab.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مدیران بیکار</title>
<link>http://mehdilab.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند.&lt;BR&gt; هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذاکه دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید.&quot;&lt;BR&gt; آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.&lt;BR&gt; چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”&lt;BR&gt; آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.&lt;BR&gt; بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: کدوم یک از شما نادونها اون نظافت چی رو خورده؟&quot;&lt;BR&gt; یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:&lt;BR&gt; &quot;ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!&lt;BR&gt; از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Sep 2008 08:05:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdilab&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>mehdilab</dc:creator>
<guid>http://mehdilab.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ردپا</title>
<link>http://mehdilab.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>شبي خواب ديدم . خواب ديدم درطول ساحل با پروردگارم قدم ميزنم.&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  سراسر آسمان صحنه هايي از زندگي ام را نشان ميداد.براي هر صحنه ،به دو رديف رد پا روي شن توجه کردم . يکي به من تعلق   داشت وديگري به خداوند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  وقتي آخرين صحنه در مقابلم نمايان شد،باز به رد پاها نگريستم.فقط  يک رديف رد پا باقي مانده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  همچنين متوجه شدم که اين در بدترين واندوه بارترين اوقات زندگي ام اتفاق افتاده بود .مضطرب شدم واز پروردگار پرسيدم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  پروردگارا،تو گفتي که از هنگامي که من تصميم گرفتم از تو پيروي کنم، تو تمام راه را با من گام خواهي برداشت، اما من متوجه شدم که در طي سخت ترين اوقات زندگي ام فقط يک رد پا وجود دارد، نمي فهمم چرا، وقتي به تو بيشتر احتياج داشتم تو مرا ترک کردي ؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  پروردگار پاسخ داد:فرزند عزيزم، من تو را دوست دارم و هرگز رهايت نمي کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  در دوران آزمون ورنج تو، وقتي فقط يک رديف رد پا مي بيني زماني  است كه من تو را در آغوشم مي بردم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 12:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdilab&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>mehdilab</dc:creator>
<guid>http://mehdilab.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درسی از تاریخ</title>
<link>http://mehdilab.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شاید این درسی از تاریخ باشد اما هنوز هیچ معلم تاریخی پیدا نشده که توضیح منطقی برایش پیدا کند. بین زندگی و مرگ دو رئیس جمهور اسبق آمریکا، یعنی &quot;آبرهام لینکلن&quot; و &quot;جان اف کندی&quot; شباهت هایی وجود دارد که بسیار بسیار عجیب است. البته شاید معنا و مفهومی نداشته باشد ولی ذهن بسیاری را به خود مشغول کرده. شنیدن این وجه تشابهات خالی از لطف نیست:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;1. آبرهام لینکلن، در سال 1846 به کنگره امریکا راه یافت و جان اف کندی صدسال بعد یعنی در 1946 !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;2. لینکلن، در سال 1860 رئیس جمهور امریکا شد و کندی صد سال بعد یعنی در 1960 !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;3. هردو رئیس جمهور بر حقوق مدنی تاکید داشتند!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;4. هردو رئیس جمهور پس از ورود به کاخ سفید فرزندی را از دست دادند !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;5. هردو رئیس جمهور در یک روز جمعه و به ضرب گلوله به سرشان کشته شدند !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;6. منشی لینکلن، &quot;کندی&quot; نام داشت و منشی کندی، &quot;لینکلن&quot; !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;7. هردو رئیس جمهور به دست فردی از جنوب آمریکا کشته شدند !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;8. هردو رئیس جمهور جانشینی بنام &quot;جانسون&quot; داشتند، &quot;اندرو جانسون&quot; که جانشین لینکلن شد در 1808 به دنیا آمده بود و &quot;لیندون جانسون&quot; که برجای کندی تکیه زد در صد سال بعد یعنی 1908 !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;9. قاتل لینکلن، &quot;جان ویلکس بوث&quot; و متولد 1839 بود در حالیکه قاتل کندی، &quot;لی هاروی اسوالد&quot; متولد صدسال بعد بود یعنی 1939 !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;10.هردو قاتل اسمی سه بخشی داشتند و هر اسم از 15 حرف تشکیل شده بود !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;11.لینکلن در تئاتری بنام &quot;فورد&quot; به قتل رسید و کندی در اتوموبیلی بنام &quot;لینکلن&quot; که توسط کارخانه فورد ساخته شده بود !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;12.لینکلن در یک تئاتر کشته شد وقاتلش پس از فرار، خود را در انباری مخفی کرد، کندی از انباری هدف گلوله قرار گرفت و قاتلش پس از فرار در یک تئاتر پنهان شد !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;13.&quot;بوث&quot; و &quot;اسوالد&quot; هردو قبل از محاکمه کشته شدند !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;14.&quot;لینکلن&quot;، یک هفته پیش از مرگش در شهر &quot;مونرو&quot; در &quot;ایالت مریلند&quot; بسر میبرد و &quot;کندی&quot;، اوقات خود را با هنرپیشه ای بنام &quot;مارلین مونرو&quot; می گذراند !!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حال، چه توجیهی بر این حوادث کاملاٌ اتفاقی دارید؟؟؟!&lt;BR&gt;واقعاٌ عجیب نیست!!؟&lt;/FONT&gt; &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 11:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdilab&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>mehdilab</dc:creator>
<guid>http://mehdilab.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گنجشک و خدا</title>
<link>http://mehdilab.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=post&gt;روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت ، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتنو خدا هر بار يه فرشتگان اينگونه مي گفت:&lt;BR&gt;مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را ميشنوم و يگانه قلبيم كه دردهايش را در خود نگه مي دارم. سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست&lt;BR&gt;گنجشك گفت لانه كوچكي داشتم آرامگاه خستگي هام بودو سرپناه بي كسي ام، تو همان را هم از من گرفتي ، اين طوفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم؟ كجاي دنيا را گرفته بودم؟ و سنگيني بغض راه بر كلامش بست، سكوتي در عرش طنين انداز شد ، فرشتگان همه سر به زير انداختند، خدا گفت : &lt;BR&gt;ماري در راه لانه ات بود خواب بودي ، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود، خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيم بر خواستي .&lt;BR&gt;اشك در ديديگان گنجشك نشسته بود ، ناگهان چيزي در درونش فرو ريخت، هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 16 Aug 2008 09:50:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdilab&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>mehdilab</dc:creator>
<guid>http://mehdilab.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
